خانه عناوین مطالب تماس با من

نیمه ی دیگر

نیمه ی دیگر

پیوندها

  • مبارزه با کودک آزاری
  • نسرین
  • مهربانو
  • ماجراهای یک پزشک
  • پرنده گولو
  • ساعت شنی
  • روزهآیی که می گذرد
  • بوی بارون عطر یاس
  • رها
  • طیبه و نیکان

ابر برچسب

سفرنامه روزانه نوروز دزفول گردش دلوان فامیل همسر مهمونی تولد بچه ها روزهای سخت من شیراز همکار استانبول خاطرات

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • پاییزی که پاییز نبود
  • ماه مهر پرچالش
  • اسباب کشی
  • دایی جان
  • تابستون گرم
  • فراموشی رمز
  • آخر سال 1403
  • اسفند دوست داشتنی
  • لذت کنار هم بودن
  • آخر هفته

بایگانی

  • آذر 1404 1
  • مهر 1404 1
  • شهریور 1404 3
  • خرداد 1404 1
  • اسفند 1403 2
  • آذر 1403 2
  • مهر 1403 1
  • شهریور 1403 1
  • تیر 1403 2
  • خرداد 1403 1
  • اردیبهشت 1403 1
  • فروردین 1403 1
  • اسفند 1402 1
  • بهمن 1402 2
  • دی 1402 4
  • آذر 1402 2
  • آبان 1402 1
  • مهر 1402 5
  • شهریور 1402 2
  • تیر 1402 6
  • خرداد 1402 1
  • اردیبهشت 1402 1
  • فروردین 1402 2
  • شهریور 1401 1
  • مرداد 1401 3
  • تیر 1401 1
  • خرداد 1401 1
  • اردیبهشت 1401 2
  • فروردین 1401 3
  • اسفند 1400 3
  • بهمن 1400 2
  • دی 1400 7
  • آذر 1400 5
  • آبان 1400 6
  • مهر 1400 5

جستجو


آمار : 33629 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • سفر نامه مشهد شهریور 1402 چهارشنبه 5 مهر 1402 14:03
    یه شب که خونه برادر همسر دعوت بودیم تصمیم گرفتیم با هم یه سفر بریم، سر اینکه کجا بریم اختلاف نظر بود، بین شمال و غرب و شرق. تصمیم نهایی بر این شد که از جاده شمال به مشهد بریم، همسر به اداره رفاهیشون مراجعه کرد و برای 24 تا 28 شهریور، برای مشهد هتل رزرو کرد، بعد از دو روز اعلام کردن که این تاریخ جا نداریم، با کلی چانه...
  • شهریور سه‌شنبه 4 مهر 1402 12:13
    شهریور ماه برای لباس مدرسه بچه ها ده بار به تولیدی مراجعه کردم برای خرید دفتر و نوشت افزار و وسایل دیگه مثل ظرف غذا و قمقمه و کوله پشتی چهار بار بازار رفتیم. به باغ خواهر جان رفتیم و به اندازه چند ماه سیب چیدیم. با کمک خواهر جان مهمونی دادم و یه باری از دوشم برداشته شد ، خواهر ماهی و مرغ شکم پر رو خونه خودشون درست کرد...
  • یه شب میخواستیم خوش باشیم سه‌شنبه 7 شهریور 1402 09:34
    پنچ شنبه به همراه خواهر و مادر جان به مراسم سالگردبرادر یکی از دوستان رفتیم، مراسم در شهری گرمسیری در هشتاد کیلومتری شهر ما بود. ساعت چهار به مادر جان زنگ زدم که آماده باشه برم دنبالش، بعد از سوار کردن مادر و خواهر به سمت مقصد حرکت کردیم. بنزین ماشین از نصف کمتر بود، صف پمپ بنزین شلوغ بود، از خیر بنزین زدن گذشتم چون...
  • یادت همیشه با من است چهارشنبه 1 شهریور 1402 09:32
    جمعه بود، ساعت شش از خواب بیدار شدم، انگیزه ای برای بلند شدن از تخت نداشتم ، به زور خودمو به خواب زدم ساعت 8 با صدای همسر که با تلفن صحبت میکرد میکرد بیدار شدم قلبم به تپش افتاد، مشخص بود خبر بدی شنیده. پسر عمه نازنینم از دنیا رفته بود.نصف شب حالش بد میشه و تموم میکنه پسر عمه با خانم و دو فرزندش قشم زندگی میکردن،...
  • سفرنامه استانبول 3 چهارشنبه 28 تیر 1402 12:54
    همسر اهل بازارگردی نیست، من و کیوان و دلوان و رها به مرکز خرید اولیویوم رفتیم، قبل از ظهر فروشگاهها رو دیدیم و قیمتها رو پرسیدیم، برای نهار به رستوران طبقه بالا رفتیم و نهار سفارش دادیم.بعد از نهار به کافه ای که باکن رو به دریا داشت رفتیم و چای و نسکافه و بستنی سفارش دادیم، هوا خوب بود و منظره دریا از دور زیبا...
  • سفرنامه استانبول 2 یکشنبه 25 تیر 1402 12:44
    هوا هنوز تاریک بود که از خواب بیدار شدم بارون شدیدی میبارید، چای دم کردم و بساط صبحانه رو آماده کردم، خواهر جان و دختراش بعد از خوردن صبحانه راهی محل کار و مدرسه شدند. پاسپورت کیوان بالاخره به دستش رسید و برای عصرجمعه بلیط گرفت. پنچ شنبه هنوز بارندگی ادامه داشت یه سر به پنچ شنبه بازار محله زدیم و مواد غذایی خریدیم،...
  • سفرنامه استانبول 1 سه‌شنبه 20 تیر 1402 12:39
    یکشنبه بعد از خوردن نهار و یه استراحت کوتاه به سمت فرودگاه حرکت کردیم.موقع تحویل متوجه شدیم که هر ساک نباید بیشتر از 30 کیلو باشه، دوتا از ساکهای ما هر کدوم بیشتر از 30 کیلو بودن. همسر یه کارتن پیدا رکرد و مقداری از وسایل رو به کارتن انتقال داد.بعد از تحویل بارکیوان از ما خداحافظی کرد و به تهران برگشت. بعد از عبور از...
  • سفرنامه دوشنبه 19 تیر 1402 11:04
    با تاخیر سفر نامه رو مینویسم با همسر و کیوان بلیط ها و هزینه های سفر به استانبول رو برسی میکردیم. قرار شد آخرای شهریور اقدام کنیم. چند روز بعد دختر خواهرم ( با مادر و خواهرش دوسالی میشه رفتن استانبول) اومد ایران که مدارکشو برا ثبت نام دانشگاه جمع و جور کنه، یه لحظه تصمیم گرفتیم با رها بریم، همه چی جور بود فقط مرخصی...
  • تولد پیش از موعد دلوان شنبه 10 تیر 1402 09:58
    دلوان خانم از روزی که مدرسه ها تعطیل شد برای تولدش که دوماه بعد بود برنامه ریزی میکرد. اواسط هفته ی پیش یه روز که سرم خیلی کار ریخته بود کیوان زنگ زد و گفت مامان زودتر تولد این دختر رو بگیرید راحت شیم گفتم چرا؟ چی شده؟ گفت وسط این ظهر گرما بابا رو میخواد بفرسته بازار، هرچی هم میگیم بزار با مامان هماهنگ کنیم گوش نمیده،...
  • مهمون داشتم شنبه 3 تیر 1402 12:19
    جند روز قبل به عروس که دختر خواهر همسر هستند زنگ زدم، خودش و همسرش و چندتا از فامیلای همسرش رو دعوت کردم. از ساعت 8 صبح پنج شنبه دست بکار شدم، بادمجونها رو سرخ کردم. گوشتها رو از فریزر دراوردم. ساعت یازده عروس خانم زنگ زدن و اطلاع دادند که فامیل همسرشون بخاطر شرکت در مراسم ختم نمیتونن دعوت ما رو بپذیرن. به جاری اولی...
  • یه روز صبح زود شنبه 20 خرداد 1402 10:09
    شب، قبل از خوابیدن پرده رو جمع میکنم، صبح همینکه هوا روشن شد از خواب بیدار میشم، ساعت رو نگاه میکنم هنوز 5 نشده . دلم میخواست بیشتر بخوابم، هنوز وقت داشتم ، یه ربع بیشتر نتونستم بخوابم، ترجیح دادم بیدار بشوم. بعد از شستن دست و صورتم به بالکن رفتم، خنکی هوا صورتمو نوازش کرد، چشمامو بستم و با تمام وجود نسیم خنک صبحگاهی...
  • دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1402 11:11
    با اینکه در ماه یک الی دوبار به شیراز میریم هیچ وقت برام تکراری نمیشه، تعطیلات عید فطر هم همراه کیوان و دلوان رفتیم شیراز ، قرار بود عصر برگردیم برادرم زنگ زد و گفت ما هم داریم میایم شیراز و خونه گرفتیم برای امشب، شما هم بمونید به همسر زنگ زدم و اطلاع دادم که شب رو شیراز میمونیم. سر راه از مجتمع خلیج فارس غذا گرفتیم و...
  • تولد 5 سالگی سه‌شنبه 29 فروردین 1402 12:30
    بعد از تعطیلات و بازگشایی مدارس، روال زندگی به حالت عادی برگشت، تازه داشتم از روتین زندگی لذت میبردم که برنامه های دلوان برای برگزاری تولد کسری شروع شد. هر روز که سرکار برمیگشتم با ذوق برنامه هاشو برای سوپرایز کسری اعلام میکرد، اما من خسته تر از اونی بودم که بتونم برنامه هاشو اجرا کنم. نهایتا با هم تصمیم گرفتیم برای...
  • سال جدید رو با آرزوهای فراوان شروع میکنم چهارشنبه 16 فروردین 1402 11:02
    سلامی به خوشی روزهای دلچسپ بهاری 6 ماه گذشته سخت ترین و تلخترین روزها رو گذروندم بیماری یکی از عزیزان، دستگیری یکی دیگه از اعضای خانواده، فوت عموی عزیزم و ... به اشکهام اجازه دادم در هر موقعیتی سرازیر بشن، البته خیلی پررو شدن و مدام سرازیر بودن. آرزوها و اهدافم در سال جدید خیلی فرق کرده، بیشترین آرزوم سلامتی خودم و...
  • هوای دلچسپ شهریور چهارشنبه 23 شهریور 1401 12:56
    دیروز ساعت 3 رسیدم خونه، از پله ها که بالا میرفتم صدای دعوای بچه ها میومد، کسرا و دلوان باز با هم سر تماشای کارتون دعواشون شده بود. از قبلش با دختر همسایه که همکلاسی دلوانه تو راهروی جلوی در ورودی بساط پهن کرده بودن و حسابی اونجا رو کثیف و بهم ریخته کرده بودن کیفمو گذاشتم رو میز نهار خوری( از این کار متنفرم و اینقد با...
  • همکار یکشنبه 30 مرداد 1401 09:16
    سه تا همکار خانم تو یه اتاق هستیم، سه تامون هم تو یه رنج سنی هستیم، دوتا متاهل و یه مجرد وقتی من و همکار متاهل از چالشهای بچه داری مثل بد غذایی یا تایم خواب صحبت میکنیم همکار مجرد همه تقصیر ها رو گردن ما میندازه اعتقاد داره ما والدین سختگیری نیستیم و این مسئله باعث شده بچه هامون بدعادت شوند. هفته پیش پسر یکی از...
  • بارون و سیل سه‌شنبه 11 مرداد 1401 10:48
    دیروز عصر بارون شدیدی شروع شد، من خواب بودم ،با صدای شدید تگرگ از خواب بیدار شدم خونه تاریک بود، همسر کسرا رو برده بود مهد، کلاسش تا ساعت 7 عصر ادامه داره، از انور رفته بود خونه پدرم که به مهد نردیک بود لامپ رو روشن کردم و به آشپزخونه رفتم، کتری رو گذاشتم جوش بیاد. تگرگهای درشت، محکم به در و دیوار بالکن میخوردند، نشد...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 10 مرداد 1401 10:48
    وقتی کیوان سه سالش بود توی گرمای تیرماه با شوق و ذوق به شیرینی سرای خانم طلا سر میزدم و آلبومها را با دقت بررسی میکردم تا کیک دلخواهمو سفارش بدم. یه سال باب اسفنجی سفارش میدادم، یه سال میکی موس و سال بعد کیک فوتبالی توی همون گرما، کیک رو با تاکسی میاوردم خونه و بساط یه تولد شلوغ رو راه مینداختیم این چند سال دیگه از...
  • در کلاس درس حضور داشتم چهارشنبه 22 تیر 1401 11:18
    وزارت مربوطه یه دوره کلاس آموزش شبکه بصورت آنلاین برگزار کرد. تا آخر شهریور فرصت هست که فیلمها رو ببینیم و در آزمون شرکت کنیم. اما من طی دوماه ارتباطم رو با دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی خیلی کم کردم و مطالب رو پشت سر هم و بدون وقفه پیگیری کردم. امروز بالاخره فیلمها رو تموم کردم و آزمون نهایی رو دادم. احساس میکنم یه...
  • گزارش کوتاه سه‌شنبه 24 خرداد 1401 12:52
    سلام سلام هفته پیش از یه سفر جاده ای طولانی برگشتیم هنوز خستگی راه تو تنمه، نیازمند استراحت مطلق هستم ساعت کاریمون تغییر کرده و صبحها باید زودتر از خواب بیدار شم امیدم به پنچ شنبه و جمعه ست که بتونم یه استراحت کافی داشته باشم البته به شرطی که مامان مهمون نداشته باشه، همسر برنامه ی روستا نداشته باشه، بچه ها به غذای...
  • کلمات بار دارن سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1401 12:22
    ماه من، اردیبهشت زیبا داره تموم میشه، امسال نتونستم از این ماه دوست داشتنی استفاده مناسب رو ببرم.فوت دونفر از بستگان نزدیک طی دوماه اخیر روح و روانمو بهم ریخت. مخصوصا خانم جوانی که مادر چهار دختر بود مرگ ناگهانی این مادر نازنین همه رو شوکه کرد، دوهفته قبل از مرگش متوجه بیماریش شد. فعلا که درگیر درس و مشق بچه ها هستم،...
  • ارتباط امن شنبه 17 اردیبهشت 1401 09:11
    مادرم ارتباط خوبی با فامیل پدری داشت، در خونه ما به روی همه ی فامیل باز بود، وقت و بی وقت مهمون داشتیم طبیعتا مشکلاتی هم بخاطر ارتباط زیادی که داشتیم پیش میومد و آسیبهای می دیدیم روحیات من با این همه ارتباط هم خونی نداشت، بعد از ازدواجم درگیر ارتباط زیادی با خانواده پر جمعیت همسر بودم. مجبور شدم از حجم ارتباطات کم...
  • حساسیت چهارشنبه 24 فروردین 1401 10:27
    چند وقتی میشه صبحها ساعت 5 الا 6 با آبریزش شدید و عطسه از خواب بیدار میشم و کل روز درگیر آبریزش و عطسه هستم. دیروز به سختی یه نوبت از دکتر متخصص گرفتم.بعد از تست آلرژیک و تست ریه فرمودند که مقدار کمی آسم همراه با مقدار زیادی آلرژی دارم. الرژی به پرندگان و مایت بیشترین درصد رو داشت. معمولا از دوبالش استفاده میکنم، بالش...
  • دردی به درد دیگران اضافه نکنیم دوشنبه 22 فروردین 1401 10:53
    دوسال پیش پسر عموی همسر براثر تصادف به کما رفت.پسر جونی که تو فامیل زبان زد بود، خوش اخلاق و اهل رفت و آمد با همه ی فامیل. مادر و مادربزگش رفته بودن کربلا، موقع برگشت مادر به پسرش زنگ میزنه که آخرای مسیر بره دنبالشون جاده باریک و پر پیچ بود، بعلت سرعت زیاد از جاده منحرف میشه و ماشینش چپ میکنه به نزدیکترین بیمارستان می...
  • تعطیلات عید دوشنبه 15 فروردین 1401 09:00
    سلام سلام تعطیلات هم تموم شد امیدوارم به همگی خوش گذشته باشه. روز 28 اسفند که آخرین روز کاری بود مرخصی گرفتم، شب قبلش عروسی دعوت بودیم، بدنم خسته و کوفته بود، تا ظهر خوابیدیم داداشم با خانمش و خانواده همسرش از شهرهای شمالی راهی شهر ما بودن، مامان زنگ زد که شب میرسن و حسابی در تکاپوی تدارک شام بود من ساعت 5 رفتم کمکش،...
  • آخر سال یکشنبه 22 اسفند 1400 10:08
    سلام سلام حال و احوالتون خوبه؟ روزهای شلوغ و پرکاری رو میگذرونم رئیس اداره مون عوض شده و هر روز مدیران دارن عوض میشن دیروز قرار بود یکی از مراکز پایش بشه که شب قبلش ریسش عوض شد و پایش موکول شد به سه شنبه. میخواستم چند روز آخر رو مرخصی بگیرم با این اوضاع فکر نکنم با مرخصیم موافقت کنن. خونه تکونی رو سلانه سلانه پیش...
  • اسفند دوست داشتنی یکشنبه 8 اسفند 1400 09:19
    از فروردین انتظار اسفند رو میکشم، اینقد که این ماه رو دست دارم قابل وصف نیست، انگار خونی دوباره تو رگام جاری میشه و احساس خوشی دارم. قبل از اومدن کرونا هر روز به بازار میرفتم و از جنب و جوش مردم لذت میبردم. الان که امکان بازار رفتن ندارم پیک نیک بیشتر میرم. پنچ شنبه صبح راه افتادیم، مسیرمون یه ساعت و نیم طول میکشید،...
  • روزهای سخت من قسمت آخر سه‌شنبه 3 اسفند 1400 11:45
    اتاقهای پانسیون کوچیک و تک نفره بودن اما دونفر رو توش جا میدادن.مدیریت بیمارستان آمار اتاقها رو گرفت و یه نفر دیگه به اتاق ما اضافه کرد، شدیم سه نفر در یه اتاق سه در چهار،خوبیش این بود که دوستم بیشتر وقتها پانسیون نبود. هم اتاقی جدیدمون دختر مهربون و پرجنب و جوشی بود، چند بار با من اومد اصفهان، وقتی میخواستم برم شیراز...
  • بیمار باشی و بیمار داری کنی شنبه 23 بهمن 1400 08:12
    اول از کسرا شروع شد، دلوان هم چند ساعت بعد علایم رو بروز داد. یه روز بعد علایم من با شدت زیاد شروع شد, تب و لرز، گلو درد شدید و کوفتگی شبها به سختی میگذشت. همسر و کیوان هم درگیر شدند با شدت کمتر. بعد از دو هفته هنوز ضعف دارم. ممنون از دوستانی که جویای احوالم بودند
  • شیراز گردی چهارشنبه 6 بهمن 1400 09:02
    ساعت یه ربع به 5 صبح بیدار شدیم، نیمرو درست کردم، خواهرم هم چای رو آماده کرد. وسایل رو تو سبد گذاشتیم و ساعت پنچ و نیم با خواهر و همسر زدیم به جاده. مقصدمون شیراز بود، کار اداری داشتیم و باید تا قبل از 8 میرسیدیم. هوا به شدت سرد بود و جاده یخ بسته بود. نمیشد یه لحظه کنار جاده توقف کرد، صبحانه رو تو ماشین خوردیم، ساعت...
  • 83
  • 1
  • صفحه 2
  • 3