آخر سال 1403

از چند ماه پیش تصمیم داشتم ماشین رو عوض کنم و ماشین اتومات بگیرم، اما هرچی دو دوتا چهار تا میکردم زورم به ماشین دلخواهم نمیرسید.

به چند نمایندگی که شرایط اقساطی داشتن سر زدم، بعضیاشون مبلغ قسط بالایی داشتن و اونی که شرایط یه کم بهتر بود میگفت تا بعد از عید فروش قسطی نداره.


یه روز که خونه بابا بودیم بردارم گفت که ماشین جدیدش تا وسط اسفند میاد، میخواد اونو بفروشه و یه ماشین دیگه با آپشنهای بیشتر ثبت نام کنه،به من پیشنهاد داد که ماشینشو بخرم.

با حساب کتاب من  نمیتونستم  چنین ریسکی کنم و خودمو بدهکار کنم.ولی برادرجان خیلی کوتاه اومد و به مبلغی که میتونستم با فروش ماشین و یه مقدار طلا جور کنم راضی شد و معامله انجام شد.بقیه بدهی رو مهلت داریم تا شش ماه دیگه پرداخت کنیم.

آخرای اسفند با ماشین جدید کاممون شیرین شد.

سه شنبه عصر به همراه مادر و دلوان راهی شیراز شدیم، چهارشنبه صبح ماشین رو بردیم نمایندگی و چراغهای اخطاری که روشن شده بود رو بررسی کردن و رفع اشکال شد.


از اونجا به پارامونت و پاساژ زیتون رفتیم، من دوتا شال خریدم ، نهار همونجا خوردیم و راهی بازار وکیل شدیم

تا عصر بازار بودیم، دلوان مقداری پیکسل خرید مادر هم مهره و منجق و مروارید،برای کارهای دستی و تزیینی.

عصر برگشتیم خونه دختر دایی  و پسر خاله جان.

مدرسه کسری روز چهارشنبه جشن نوروزی داشت، کسری جشن رو ترجیح داد و حاضر نشد با ما بیاد، همسر هم بخاطر کسری خونه موند.

پنچشنبه تا ظهر شیراز بودیم و ساعت دوازده راهی ولایت شدیم.


کامتون شیرین باد و سال نو پیشاپیش مبارک.

اسفند دوست داشتنی

سلام

کل سال منتظر اسفند هستم، یه شور و شعف خاصی بهم میده،امیدوارم از این ماه دوست داشتنی استفاده لازم رو ببرم.

داشتن خانواده گسترده غمهای زیاد و خوشیهای زیادی داره،تو این چند ماه برای خواهر و برادرها مشکلات جدی پیش اومد،اینجور مواقع من اینقد استرس میکشم که عملا ناکارامد میشم و به مرز فروپاشی میرسم.

اگه اون مشکل برا خودم پیش بیاد بهتر میتونم ازش عبور کنم،


کیوان سربازیش شروع شده و افتاده یکی از شهرهای جنوبی، زنداییم میگه تو انگار برای پسرت ناراحت نیستی، گفتم که ناراحت نیستم چون تجربه جدیدی هست و کیوان به این تجربه ها نیاز داره اما دلتنگش هستم.