مشخص شد که صندوق ماشین رو زدن ولباسهایی مثل کت و شلوار مردونه و زنونه لباسهای و وسایل چای خوریی رو بردن، ضد حال بدی خوردیم.بیشتر از همه برا لباسهای جاری ناراحت بودیم.
صندوقها رو بستیم و راهی شدیم، صبحونه رو دماوند خوردیم و به راهمون ادامه دادیم، گدوک آش رشته و آش دوغ خوردیم و از سرما لرزیدیم.
برای نهار به اکبر جوجه مرکزی ساری رفتیم، به نسبت بقیه اکبر جوجه ها خوب بود. هوا تاریک شده بود که به گرگان رسیدیم، با همکاری جاری شام رو مهیا کردیم، بچه ها آخر شب یه دوری تو شهر چرخیدن.
فردا تا ساعت 10 خواب بودیم، بعد از صبحانه کیوان خانواده عموش رو به نهارخوران و زیارت برد، من خونه موندم و نهار رو آماده کردم.
ساعت 5 نهار خوردیم ومن و جاری و بچه های بزرگتر راهی بازار شدیم،همسر و کسری و برادر همسر خونه موندن و گفتن نهایتا این اطراف یه چرخی میزنیم.
خریدامون رو انجام دادیم و رفتیم که بستنی بخوریم، همسر زنگ زد که کسری تب داره، با برادر تماس گرفتم و داروهای تجویزی رو از داروخانه گرفتیم.
کسری تا صبح بدون هیچ علامت دیگه ای تب داشت. صبح زود بعد از خوردن صبحانه به راهمون ادامه دادیم.به پارک ملی زیبای گلستان که رسیدیم برای خودن چای توقف کردیم، هر توقفمون یه ساعت طول میکشید.
ساعت 3 به بجنورد رسیدیم، نهار خوردیم و در پارک شهر استراحت کردیم و بعد از خوردن چای به راهمون ادامه دادیم.سر راهمون از شهر فاروج گردو و کشمش خریدیم.برادر همسر نصف مغازه های اونجا رو بررسی کرد تا بالاخره رضایت داداز یکیشون گردو بخره.
آخرای شب خسته و کوفته به هتل رسیدیم، شام خوردیم و خوابیدیم.
تب کسری هنوز قطع نشده بود،من و همسر به یکی از مراکز درمانی که طرف قرارداد بیمه مون بود بردیمش، همینکه داخل شدیم خانمی جلو اومد و به من تذکر داد که باید چادر سر کنیم
از درمونگاه بیرون اومدیم برای یه درمونگاه دیگه اسنپ گرفتیم، تشخیص دکتر التهاب سینوسها بود و شربت ازیترو تجویز کرد.
موقع نهار به هتل رسیدیم، بعد از خوردن نهار من و جاری به حرم رفتیم و بازارهای اطراف حرم رو دیدیم، بچه ها به شهر بازی رفتن و کسری و باباش هتل موندن.
بعد از ظهر روز بعد به طرقبه رفتیم، در یکی از کافه ها که ویو خوبی داشت نشستیم و چای سفارش دادیم، گرونترین چایی که تو عمرم خوردم.تا عصر اونجا بودیم، بچه ها برای رفتن به شهر بازی عجله داشتن، ما رو به پاساژ نیکا و آرمیتاژ رسوندن و رفتن.من و جاری تو پاساژها چرخی زدیم و با اسنپ به هتل برگشتیم.
روز بعد قبل از ظهر هتل موندیم و هیج جا نرفیتم، کیوان و پسر عموش از ظهر به سرزمین موجهای آبی رفتن، برادر همسر و جاری به حرم رفتن، من و همسر، دلوان و کسری رو که حالش بهتر شده بود به شهر بازی بردیم. بازارهای اطراف شهر بازی مثل الماس شرق و بازار روسها رو گشتیم و هیچی نخریدیم، مشهد فقط زرشک و زعفون و هل برای سوغاتی خریدیم.
پنچ شنبه ظهر هتل رو تحویل دادیم و همونجا نهار خوردیم، ساعت 2 به سمت شاهرود حرکت کردیم، از شهرهای سبزوار و نیشابور گذشتیم و تو هر کدوم نیم ساعتی توقف داشتیم.شب شاهرود موندیم و فردا صبح نچندان زود به سمت قم حرکت کردیم، نهار گرمسار بودیم، رستوران نزدیک پارک شهر بود، غذا رو گرفتیم و بساطمون رو تو پارک پهن کردیم.بعد از خوردن نهار و دم کردن چای به راهمون ادامه دادیم.
اوایل شب به کاشان رسیدیم، اقامتگاهمون نزدیک باغ فین بود، وسایلمون رو جاگیر کردیم و پیاده به سمت کوچه های اطراف باغ حرکت کردیم،کوچه های اطراف پر از کافه و رستوران و فست فود بود،ماشینها با موزیکهای بلند دور دور میکردن، تا بحال این چهره از کاشان رو ندیده بودم.
شنبه بعد از خوردن صبحانه در محوطه اقامتگاه، وسایل رو جمع کردیم وبه سمت باغ فین حرکت کردیم، از باغ و حمام و موزه ی باغ بازدید کردیم، دوست داشتم ساعتها زیر سایه درختان بلند باغ بشینم و به صدای آب گوش بدم.بعد از بازدید از باغ به سمت مقصد حرکت کردیم.
یه شب که خونه برادر همسر دعوت بودیم تصمیم گرفتیم با هم یه سفر بریم، سر اینکه کجا بریم اختلاف نظر بود، بین شمال و غرب و شرق.
تصمیم نهایی بر این شد که از جاده شمال به مشهد بریم، همسر به اداره رفاهیشون مراجعه کرد و برای 24 تا 28 شهریور، برای مشهد هتل رزرو کرد، بعد از دو روز اعلام کردن که این تاریخ جا نداریم، با کلی چانه زنی تونستیم هتل رو از 27 تا 30 شهریور رزرو کنیم.
با همسفرامون هماهنگ کردیم که روز جمعه 24 شهریور ساعت 9 صبح خروجی شهر باشیم.
شب قبل بیشتر وسایل رو آماده کردیم و چمدونها رو چیدیم، تصمیم داشتم برای نهار کته گوجه درست کنم، گوجه ها رو شب قبل سرخ کردم، صبح ساعت پنچ و نیم از خواب بیدار شدم، زیر گوجه ها رو روشن کردم و آب ریختم تا بجوش بیاد، مرغها رو از یخچال درآوردم و با کمی آب و زردچوبه و نمک و پیاز و یه قاشق روغن گذاشتم بپزه .
ساعت هفت و نیم همه بیدار بودن، همسر چای رو دم کرد و صبحانه رو آماده کرد، بچه ها میلی به صبحانه نداشتن، براشون لقمه گرفتم که تو راه بخورن.
ساعت یه ربع به 9آماده حرکت بودیم که کیوان یادش اومد فلش آهنگا رو نیاورده، برگشت خونه و هرجا گشت پیداش نکرد، من هم رفتم و گشتم اما پیدا نشد.
بالاخره قید فلش رو زدیم و حرکت کردیم، ساعت نه و نیم سر قرار بودیم، همسر به برادرش زنگ زد که کجایین؟ خونه بودن
کنار پمپ بنزین یه کبابی بود که چندتا تخت بیرون داشت، زیرانداز و روی یکی از تخت ها پهن کردیم و منتظر نشستیم، یه ربع شد نیومدن باز همسر تماس گرفت هنوز خونه بودن، کیوان به من غر میزد که عجله کردی و نزاشتی بیشتر بگردم، بهش گفتم برگرد خونه و پیداش کن، با صرار من راضی شد برگرده، دلوان هم همراهش رفت.
من و همسر چای خوردیم و از ماشینهای کنار جاده پسته خام گرفتیم.همسر اعصابش بهم ریخته بود، بهش گفتم لطفا بر اعصاب خودت مسلط باش وچیزی به همسفرامون نگو، بزار از سفر لذت ببریم، اینجا هم به ما خوش گذشت.
ساعت ده و نیم کیوان برگشت، فلش رو جلوی خونه تو کوچه پیدا کرده بود، چند دقیقه بعد همسفرامون صبحونه نخورده اومدن، یه ربع صبحونه خوردنشون طول کشید، بالاخره نزدیک 11 حرکت کردیم.
نهار رو بهارستان اصفهان خوردیم، بعد از بهارستان از کمربندی شرق اصفهان وارد آزاد راه شدیم، تنها جاده ای که آسفالتش خوب بود، نرسیده به نطنز بنزین زدیم، و بچه ها خوراکی خریدن.
تا برسیم تهران چند جای دیگه وایسادیم، بطور معمول باید ساعت 7 تا 8 میرسیدیم تهران، با توقفهای زیادمون ساعت 11 رسیدیم.
قرار بود خونه یکی از فامیلهای من شب بمونیم و فردا صبح راهی بشیم، خانم صاحب خونه تو راه با من تماس گرفت که شام آماده میکنم، اصرار کردم که ما شما نمیاییم چون دیر میرسیم تو راه شام میخوریم،نتونستم راضیش کنم.
ماشینها رو تو کوچه پارک کردیم و یه ساک کوچولو که وسایل مورد نیاز یه شب برای همه اعضای خانواده رو گذاشته بودم رو بردیم بالا.صبح ساعت شش و نیم بیدار شدیم و کم کم آماده حرکت بودیم، برادر همسر رفت که از ماشین فلاسک رو بیاره آب جوش بریزه، دست خالی برگشت، گفت که فلاسک و استکانا نبود، احتمال میدادیم بهارستان جاش گذاشتیم.
ادامه دارد...
شهریور ماه
برای لباس مدرسه بچه ها ده بار به تولیدی مراجعه کردم
برای خرید دفتر و نوشت افزار و وسایل دیگه مثل ظرف غذا و قمقمه و کوله پشتی چهار بار بازار رفتیم.
به باغ خواهر جان رفتیم و به اندازه چند ماه سیب چیدیم.
با کمک خواهر جان مهمونی دادم و یه باری از دوشم برداشته شد ، خواهر ماهی و مرغ شکم پر رو خونه خودشون درست کرد و برام فرستاد، خورش بادمجون و برنج و دسرها رو خودم درست کردم
یه سفر به همراه برادر همسر و خانوادش به شمال و مشهد داشتیم، مسیر برگشت یه شب شاهرود موندیم و از هوای خنک لذت بردیم، یه شب هم کاشان اقامت داشتیم.
اگه وقت شد و خواهان بودید سفرنامه رو مینوسیم
پنچ شنبه به همراه خواهر و مادر جان به مراسم سالگردبرادر یکی از دوستان رفتیم، مراسم در شهری گرمسیری در هشتاد کیلومتری شهر ما بود.
ساعت چهار به مادر جان زنگ زدم که آماده باشه برم دنبالش، بعد از سوار کردن مادر و خواهر به سمت مقصد حرکت کردیم.
بنزین ماشین از نصف کمتر بود، صف پمپ بنزین شلوغ بود، از خیر بنزین زدن گذشتم چون مادر اعتقاد داره سر ساعتی که مراسم شروع میشه باید اونجا باشیم.
مسیر پر پیچ و خم رو طی کردیم و نهایتا ساعت پنج و نیم به مراسم رسیدیم.هوا به شدت گرم بود، سبک ترین شالم رو پوشیدم و با پوشیدن یه شومیز از خیر مانتو مجلسی گذشتم.
بعد از مراسم به پمپ بنزین مراجعه کردیم و باک ماشین رو فول کردم. شب شده بود و هوا رو به خنکی میرفت.
به عینک فروشی یکی از دوستان که در این شهر قرار داره سر زدیم و من یه عینک آفتابی که تیره نبود خریدم
توی مسیر کنار یه کبابی کنار زدیم و کباب سفارش دادیم،با خوردن کباب و ریحون تازه و دوغ محلی جون تازه ای گرفتیم.
دوست داشتم تا آخر شب هئنجا روی تختها بشینیم و حرف بزنیم اما...
از خونه بابا مدام تماس میگرفتن که زودتر برگردید مهمون داریم، ساعت نزدیک 9 شب بود، تا ما برسیم ساعت ده شده بود.
بابا و همسر مرغ و نون و ماست گرفته بودن و منتظر ما 
مامان به شدت عصبانی که برای کباب کردن چرا منتظر ما بودین؟
جمعه بود، ساعت شش از خواب بیدار شدم، انگیزه ای برای بلند شدن از تخت نداشتم ، به زور خودمو به خواب زدم
ساعت 8 با صدای همسر که با تلفن صحبت میکرد میکرد بیدار شدم
قلبم به تپش افتاد، مشخص بود خبر بدی شنیده.
پسر عمه نازنینم از دنیا رفته بود.نصف شب حالش بد میشه و تموم میکنه
پسر عمه با خانم و دو فرزندش قشم زندگی میکردن، معمولا زمستونها ما مهمونشون بودم و اونا تابستون مهمان ما بودند.
مهربان بود و بذله گو، وقتی میومد شهر ما، فامیل همگی مشتاقانه دعوتش میکردند.
عموها از خانواده پدرش اجازه گرفتند و در قبرستان خانوادگی خودمون خاکش کردند.
بعد از خاکسپاری تا پاسی از شب دور قبرش جمع بودیم و با گریه از خاطراتش تعریف میکردیم.
تنها کسی بود که هر پنچ شنبه رفتم سر خاکش، گریه ی آروم تسکینم نمی داد، باید زار میزدم تا کمی آروم بشم.
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد