سلام عزیزان
سال نو مبارک، امیدوارم سالی پر از شادی های غبره منتظره و خنده های از ته دل داشته باشید.
نوروز امسال تصمیم داشتیم یه سفر چند روز به بوشهر و گناوه داشته باشیم، روز دوم با بیماری آبله مرغون بچه ها مواجه شدیم و برنامه ها کلا بهم ریخت.
دوازدهم و سیزدهم به همراه خواهرا و برادرا به طبیعت رفتیم، چادر برپا کردیم و آتیش روشن کردیم.شب یه عده همونجا خوابیدن، من و خواهرا هم موندیم ، همسر و بچه ها رو فرستادم خونه داداش شب خوابیدن صبح دوباره برگشتن ما.
بعد از سالها تجربه لذت بخشی بود.
سه روز پیش:
بعد از خوردن چای عصرونه با همسر راهی بازار شدیم، همسر خوشحال بود بعد از سه سال کارت ملیش اومده و عجله داشت زودتر تحویلش بگیره.
هنوز سوار نشده بودیم که خواهر زنگ زد اگه میری بیرون بیا من رو هم ببر چند جا کار دارم.
خواهر رو سوار کردیم و اول کارت ملی همسر رو گرفتیم. با خواهر به بوتیک طرف قرارداد اداره رفتم و چند تکه لباس برداشتم.
خواهر کوچیکه هم که فهمید، به ما ملحق شد.تا ساعت ده چرخیدیم و قصد برگشت به خونه داشتم که مادر جان زنگ زد بیا من رو ببر خیاط.
مادر رو هم بردم و نهایتا ساعت 11 خسته ولی خوشحال به خونه رسیدم.
دو روز پیش:
با همکارا به مراسم ختم مادر یکی از همکارا رفتیم، مراسم 80 کیلومتری ما بود، ساعت دو از اداره زدیم بیرون.
هوای اون منطقه بهاری بود، نهار رو بین راه خوردیم و به مراسم رفتیم، اینقد بهمون خوش گذشت، انگار رفته بودیم عروسی!!
دیروز:
جهاز برون دختر خواهر همسر بود،تا آخر شب مشغول چیدین جهاز بودیم. امروز به سختی از خواب بیدار شدم و اومدم اداره.فردا شب عروسیشه.
چهار شنبه مرخصی ساعتی گرفتم و زودتر رفتم خونه، نهار خوردیم و وسایل رو جمع کردیم.
عصر به سمت گچساران حرکت کردیم، شب خونه داداش بودیم .
پنچ شنبه من و همسر زودتر از بقیه بیدار شدیدم، صبحونه خوردیم و به سمت دزفول حرکت کردیم.
هوا بهاری و دشت و دمن سرسبز بود. بوی گل و سبزه تو هوا پیچیده بود.

نهار شوشتر بودیم، از آسیابهای آبی دیدن کردیم و راهمون رو به سمت دزفول ادامه دادیم.

عصر به دزفول رسیدیم، اقامتگاهمون رو تحویل گرفتیم و بعد از خوردن چای به بازار رفتیم.دوست داشتم با مردم دزفول تعامل داشته باشم بهمین منظور بازار رو انتخاب کردیم.
تا آخر شب در بازار چرخیدیم و از مغازها دیدن کردیم.
جمعه صبح به سمت اندیمشک و سد دز حرکت کردیم، وسطای راه با صفی از ماشینها برخورد کردیم، انتظامات اون منطقه اجازه نمیداد وارد جاده اصلی سد بشیم، میگفتن فقط برای نورز مجوز دیدن سد رو میدن.
هیچ کس حاضر نبود برگرده و اینقد اصرار کردن بالاخره بعد از یک ساعت راه رو باز کردن.
از جاده ای بسیار زیبا که از تپه های سرسبز مشرف به اندیمشک میگذشت رد شدیم و به خانه های سازمانی کارکنان سد رسیدیم،در منتهای مسیر از تونلهای سنگی جالبی که تا خود سد ادامه داشت گذشتیم.
بعد از بازدید از سد زود برگشتیم که درگیر ترافیک بازدید کننده ها نشیم، از جاده باریکی به دیدگاه شماره یک رفتیم و کاملا مشرف به سد بودیم،اونجا متوجه شدیم که در قسمت دیگر سد پیست قایق سواری دارن و بچه ها دلشون میخواست حتما به اونجا بریم. از روی مپ متوجه شدیم باید به دزفول برگردیم و یه ساعت بریم تا به پیست برسیم، این بود که مصرف شدیم و قایق سواری رو به فردا موکول کردیم.

به دزفول برگشتیم و نهار گرفتیم، بعد از خوردن نهار در اقامتگاهمون و استراحت کوتاهی بساط چای و تنقلات رو برداشتیم و به پارک علی کله رفتیم.
پارک پر بود از کمپرها و کاروانهایی که از شمال و جنوب و بیشتراز تهران اومده بودن.انگار وارد نمایشگاه کمپرها شده بودیم، همه از این ماشینها دیدن میکردن، بعضیا با روی باز در ها رو باز میکردن و داخل کمپر رو به افراد مشتاق مثل ما نشون میدادن.
بعد از پارک از چند جای تاریخی دزفول دیدن کردیم و به اقامتگاهمون برگشتیم.
شب زودتر خوابیدیم و صبح شنبه به سمت پیست قایقسواری راه افتادیم، جاده بر فراز تپه های چین دار زیبا میگذشت، روستاهای مسیر اقامتگاههای زیبایی جهت گردشگران اجاره میدادن.
بعد از قایقسواری و خرید دوغ و سبد حصیری از روستاهای مسیر به اقامتگاه برگشتیم و نهار رو که از قبل آماده کرده بودم خوردیم.
ساعت چهار اقامتگاه رو تحویل دادیم و به سمت اهواز حرکت کردیم، بعد از دو ساعت به اهواز رسیدیم و از جاده ساحلی کنار پلهای زیبای اهواز به سمت خیابون نادری رفتیم.خیابون شلوغ بود و جای پارک به سختی پیدا میشد، ترجیح دادیم اونجا نمونیم و به سمت کیان پارس رفتیم.ماشین رو پارک کردیم و تو پاساژها چرخیدیم.
بعد از خوردن فلافل مخصوص اهواز به سمت گچساران حرکت کردیم،
یکشنبه تا ظهر خواب بودیم، بعد از بیدار شدن صبحانه مفصلی خوردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.
عجب بارونی تو این دو روز بارید، خیابونا پر از آب و سنگ ریزه شده.
پنج شنبه داداشا با خانواده اومده بودن برن پیست اسکی، امسال برف خیلی کم باریده و پیست رفتن کنسل شد. تا جمعه موندن و بقول خودشون به شهر بهاری خودشون برگشتن.
کیوان رفته بود خونه یکی از اقوام براش سرم بزنه، خونه شون ویلایی بزرگ اطراف شهره، یه سبد تخم مرغ براش گذاشته بودن.

برای روز مرد به ما هم گل نرگس دادن

پسرک چند وقت یه بار با حالت تهوع از خواب میپریدو اون روز تا عصر چند بار بالا میاورد.
به چندتا دکتر متخصص اطفال مراجعه کردم، همگی اعتقاد داشتن ویروسه و نیازی به اقدام خاصی نیست.
چند بار هم به داداش که پزشک عمومیه مشکلش رو گفتم، براش عجیب بود که نه تب داره نه اسهال، توصیه کرد به فوق تخصص گوارش کودکان مراجعه کنم.
از اونجایی که شهر خودمون پزشک فوق تخصص گوارش نداشت پیش یکی از پزشکان معروف شیراز از یه ماه پیش براش نوبت گرفتم.
مهمانسرای اداره رو برای دو شب رزرو کردم و چهار شنبه ساعت دو به سمت شیراز حرکت کردیم.
پزشک بعد از شنیدن شرح حال و معاینه تشخیص داد پسرک به میگرن شکمی مبتلاست
قرصهاشو از داروخانه تحویل گرفتم و توصیه هایی غذایی دکتر رو براش گوش زد کردم، گفت مامان خودم شنیدم دکتر گفت نباید پیتزا و نوشابه و چیپس و شکلات و... بخورم، ولی پفک رو نگفت.گفتم عزیز مامان پفک هم جز هموناست دکتر وقت نداشت یکی یکی اسمشونو ببره.(دلم براش کبابه
)
بعد از مطب دکتر به مهمانسرا مراجعه کردیم و سوییت رو تحویل گرفتیم. وسایل رو داخل اتاق گذاشتیم و به سمت عفیف آباد راه افتادیم.
دلوان از دست فروشها مقداری لوازم تحریر جینگولی و دسته کلید خرید، بعد از خرید از دست فروشها به مجتمع ستاره فارس رفتیم. همه طبقات رو دور زدیم بدون هیچ خریدی.
از فست فود برادرجان مرغ و قارچ سوخاری گرفتیم و به سمت زرگری حرکت کردیم، برای بچه ها از فروشگاه تارا کاپشن و دورس گرفتم با تخفیف زمستانی.
صبح روز بعد همسر آش و نون بربری برا صبحانه گرفته بود، بعد از خوردن صبحانه به سمت چهار راه مشیر حرکت کردیم، از اونجا فلاسک ژاپنی که خیلی وقت بود دنبالش بودم رو پیدا کردم و خریدم.به سمت سه راه احمدی حرکت کردیم، اکثر اجناس اونجا بی کیفیت بودن و هیچ خریدی انجام نشد.
از رستوران غدا گرفتیم و به مهمانسرا برگشتیم. بعد از نهار و استراحت به سمت مجتمع زیتون و چهار راه پارامونت حرکت کردیم، از مجتمع زیتون برای بچه ها هودی خریدم و از پاساژ قاییم برای خودم مانتو و شلوار اداری.
هنوز وقت زیادی داشتیم، به معالی آباد و مجتمع آفتاب هم یه سر زدیم، آخرای شب خسته به مهمانسرا رسیدیم.
جمع صبح بعد از جمع کردن وسایل و تحویل سویت به سمت مجتمع خلیج فارس حرکت کردیم،سر راه از نونوایی نون تازه گرفتیم و با پنیر خامه ای و گردو برای صبحانه بقیه لقمه گرفتم.فلاسک جدیدم پر از چای بود، تو پارکینگ مجتمع چای خوردیم و به سمت هایپراستار حرکت کردیم.
بچه ها یه سر به هایپر رفتن، با یه ترولی پر از مواد خوراکی و بهداشتی از هایپر بیرون اومدیم و به سمت پارکینگ رفتیم. مادر جان برامون نهار تدارک دیده بود، البته عصرانه بود بیشتر تا نهار.