شهریور


شهریور ماه

برای لباس مدرسه بچه ها ده بار به تولیدی مراجعه کردم

برای خرید دفتر و نوشت افزار و وسایل دیگه مثل ظرف غذا و قمقمه و کوله پشتی چهار بار بازار رفتیم.

به باغ خواهر جان رفتیم و به اندازه چند ماه سیب چیدیم.

با کمک خواهر جان مهمونی دادم و یه باری از دوشم برداشته شد ، خواهر ماهی  و مرغ شکم پر رو خونه خودشون درست کرد و برام فرستاد، خورش بادمجون  و برنج و دسرها رو خودم درست کردم

یه سفر به همراه برادر همسر و خانوادش  به شمال و مشهد داشتیم، مسیر برگشت یه شب شاهرود موندیم و از هوای خنک لذت بردیم، یه شب هم کاشان اقامت داشتیم.

اگه وقت شد و خواهان بودید سفرنامه رو مینوسیم

یه شب میخواستیم خوش باشیم


پنچ شنبه به همراه خواهر و مادر جان به مراسم سالگردبرادر یکی از دوستان رفتیم، مراسم در شهری گرمسیری در هشتاد کیلومتری شهر ما بود.

ساعت چهار به مادر جان زنگ زدم که آماده باشه برم دنبالش، بعد از سوار کردن مادر و خواهر به سمت مقصد حرکت کردیم.

بنزین ماشین از نصف کمتر بود، صف پمپ بنزین شلوغ بود، از خیر بنزین زدن گذشتم چون مادر اعتقاد داره سر ساعتی که مراسم شروع میشه باید اونجا باشیم.

مسیر پر پیچ و خم رو طی کردیم و نهایتا ساعت پنج و نیم به مراسم رسیدیم.هوا به شدت گرم بود،  سبک ترین شالم رو پوشیدم و با پوشیدن یه شومیز  از خیر مانتو مجلسی گذشتم.

بعد از مراسم به پمپ بنزین مراجعه کردیم و باک ماشین رو فول کردم. شب شده بود و هوا رو به خنکی میرفت.

به عینک فروشی یکی از دوستان که در این شهر قرار داره سر زدیم و من یه عینک آفتابی که  تیره نبود خریدم

توی مسیر کنار یه کبابی کنار زدیم و کباب سفارش دادیم،با خوردن  کباب و ریحون تازه و دوغ محلی جون تازه ای گرفتیم.

دوست داشتم تا آخر شب هئنجا روی تختها بشینیم و حرف بزنیم اما...

از خونه بابا مدام تماس میگرفتن که زودتر برگردید مهمون داریم، ساعت نزدیک 9 شب بود، تا ما برسیم ساعت ده شده بود.

بابا و همسر مرغ و نون و ماست گرفته بودن و منتظر ما




مامان به شدت عصبانی که برای کباب کردن چرا منتظر ما بودین؟


یادت همیشه با من است


جمعه بود، ساعت شش از خواب بیدار شدم، انگیزه ای برای بلند شدن از تخت نداشتم ، به زور خودمو به خواب زدم

ساعت 8 با صدای همسر که با تلفن صحبت میکرد  میکرد بیدار شدم

قلبم به تپش افتاد، مشخص بود خبر بدی شنیده.

پسر عمه نازنینم از دنیا رفته بود.نصف شب حالش بد میشه و تموم میکنه


پسر عمه با خانم و دو فرزندش قشم زندگی میکردن، معمولا زمستونها ما مهمونشون بودم و اونا تابستون مهمان ما بودند.

مهربان بود و بذله گو، وقتی میومد شهر ما، فامیل همگی مشتاقانه  دعوتش میکردند.


عموها از خانواده پدرش اجازه گرفتند و در قبرستان خانوادگی خودمون خاکش کردند. 

بعد از خاکسپاری تا پاسی از شب دور قبرش جمع بودیم و  با گریه از خاطراتش تعریف میکردیم.


تنها کسی بود که هر پنچ شنبه  رفتم سر خاکش، گریه ی آروم تسکینم نمی داد، باید زار میزدم تا کمی آروم بشم.


اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد




سفرنامه استانبول 3


همسر اهل بازارگردی نیست، من و کیوان و دلوان و رها به مرکز خرید اولیویوم رفتیم، قبل از ظهر فروشگاهها رو دیدیم و قیمتها رو پرسیدیم، برای نهار به رستوران طبقه بالا رفتیم و نهار سفارش دادیم.بعد از نهار به کافه ای که باکن رو به دریا داشت رفتیم و چای و نسکافه و بستنی  سفارش دادیم،

هوا خوب بود و منظره دریا از دور زیبا بود.دوست نداشتم از محیط کافه جدا شم.خریدها رو انجام دادیم و سوار بر متروبوس به سمت خانه برگشتیم.

از بازارها 4 یا 5 تا بیشتر نرفتیم، ترجیح دادیم بیشتر به گشت و گذار در شهر بپردازیم.

 یه روز مخصوص محله بشیکتاش و کاخ دلمه باغچه بود. از اسکله امینونو سوار فری شدیم و اسکله بشیکتاش پیاده شدیم. به کاغ دلماباغچه رفتیم،و از سوئیت های تشریفاتی بازدید کردیم.

برای صرف نهار به سمت میدان بشیکتاش حرکت کردیم، میدان و کوچه های منتهی به آن پر از کافه و رستوران و فروشگاه بود، یکی را انتخاب کردیم و غذا سفارش دادیم، من دوباره دنر سفارش دادم.

از فروشگاههای اطراف میدان دیدن کردیم و در کوچه های پر از هیاهوی محله قدم زدیم.



روز بعد تاکسی دربست گرفتیم و برای اولین بار با خواهر جان راهی مقصد شدیم.برای صرف صبحانه به ساحل وست مارینا رفتیم.ساحل کوچکی داشت  با کافه ها و رستورانهای زیبا، به یکی از رستورانها که از بقیه بزرگتر بود و تنوع غذایی بیشتری داشت رفتیم.



روزهای بعد دوبار به منطقه آسیایی  رفتیم، از مسجد زیبای چاملیجا دیدن کردیم،به خیابون بغداد رفتیم و از فروشگاهها و پارکهای زیبای این خیابان دیدن کردیم.به اسکله اسکودار رفتیم و کنار ساحل به آواز خواننده های خیابانی گوش دادیم، بلوط و ذرت خوردیم و کنار ساحل قدم زدیم.

با اینکه چند با به اسکله امینونو رفته بودیم هنوز مسجد ایاصوفیا  و بازار سرپوشیده استانبول نرفته بودیم، روزهای آخر به بازار زیبا و پر از رنگ و بوی استانبول اختصاص داشت.



10خرداد بلیط برگشت داشتیم، ساعت 2 پرواز داشتیم، ساعت 10 به فرودگاه رسیدیم، بعد از تحویل بار به گشت و گذار در فرودگاه گذشت. شب تهران موندیم و پنچ شنبه صبح به سمت شهر خودمون حرکت کردیم.


سفرنامه استانبول 2


هوا هنوز تاریک بود که از خواب بیدار شدم بارون شدیدی میبارید، چای دم کردم و بساط صبحانه رو آماده کردم، خواهر جان و دختراش بعد از خوردن صبحانه راهی محل کار و مدرسه شدند.

پاسپورت کیوان بالاخره به دستش رسید و برای عصرجمعه بلیط گرفت.

 پنچ شنبه هنوز بارندگی ادامه داشت   یه سر به پنچ شنبه بازار محله زدیم و مواد غذایی خریدیم، بیشتر غرفه ها بخاطر بارندگی نیومده بودند، قیمتها به نسبت سایر بازارها مناسب بود.


جمعه به همراه یکی از اقوام و خانواده اش به پارک ساحلی فلوریا رفتیم، اقایون و بچه ها مشغول بازی شدن،ما  خانمها پاساز گردی رو ترجیح دادیم. تا عصر اونجا بودیم، کنار ساحل قدم زدیم، املت درست کردیم، چای و شیرینی خوردیم و عصر برگشتیم.


جمعه به شدت بارون میبارید، خونه موندیم و منتظر اومدن کیوان شدیم.

کیوان آخر شب رسید.

شنبه صبح من و همسر و کیوان و رها به سمت اسکله امینونو حرکت کردیم. بلیط کشتی جزایر پرنس رو گرفتیم، مقصدمون بیوک آدا بود.یه ساعت تا حرکت کشتی وقت داشتیم، از دکه های ساحل دونر گرفتیم و روی سکوی اسکله نشستیم ،هیاهوی اسکله رو تماشا میکردیم و ساندویچها رو میخوردیم.

ساعت 11 سوار کشتی شدیم، طبق تجربه قبلی و سردی هوا داخل کشتی نشستیم. از بوفه چای و آب پرتقال گرفتیم.کشتی به آرامی آبها را می شکافت و جلو میرفت.


به جزیره که نزدیک شدیم به طبقه بالا رفتیم.منظره سرسبز جزیره به همراه ویلاهای پلکانی از دور خودنمایی میکرد.بعد از پیاده شدن ،از کوچه های شلوغ و پر از کافه و فروشگاه که بیشتر صنایع دستی بودند گذشتیم. میشد دوچرخه اجاره کرد یا با ماشین های مخصوص جزیره تردد کرد.



 قدم زنان کوچه ها و خیابانهای جزیره رو طی کردیم و به تماشای  ویلاهای زیبا با معماری قدیمی پرداختیم.بعد از رد کردن خیابانی با شیب تند کمی استراحت کردیم و به راهمون ادامه دادیم.هرجا ویلایی بنظرمون خیلی خاص و زیبا بود عکس میگرفتیم.به جاهای خلوت رسیدیم، از جنگل کاجها گذر کردیم و نفس زنان به بالای جزیره رسیدیم، نمای جزیره از بالا بسیار زیبا بود ،حیف بود بخاطر سربالایی این نما رو از دست بدیم.بهشتی آرام زیر پایمان قرار داشت.


نهار به یکی از رستورانهای نزدیک ساحل رفتیم. بستنی خوردیم و در کوچه های ساحلی جزیره قدیم زدیم.



هوا کم کم سرد میشد، سوار کشتی شدیم و به سوی اسکله کادیکوی حرکت کردیم.یه دسته از پرندهای زیبا ما رو همراهی میکردند.


ادامه دارد...