تعطیلات عید

سلام سلام

تعطیلات هم تموم شد امیدوارم به همگی خوش گذشته باشه.

روز 28 اسفند که آخرین روز کاری بود مرخصی گرفتم، شب قبلش عروسی دعوت بودیم، بدنم خسته و کوفته بود، تا ظهر خوابیدیم

داداشم با خانمش و خانواده همسرش از شهرهای شمالی راهی شهر ما بودن، مامان زنگ زد که شب میرسن و حسابی در تکاپوی تدارک شام بود

من ساعت 5 رفتم کمکش، قبلش خواهرم اومده بود و یه مقدار از کارها رو کمکش انجام داده بود.

برای شام سه تا مرغ شکم پر کردیم و دو مدل خورشت و دو مدل پلو،با سالاد و مخلفات

از اون شب برنامه ما این شد که ساعت 5 صبح بخوابیم و ساعت 1 بیدار شیم

نهار رو ساعت 5 عصر در دل طبیعت میخوردیم، معمولا کباب پایه ثابت همه ی نهارامون بود

شام رو ساعت 12 شب بعضی مواقع حتی 1 شب میخوردیم.

چند روزی به سمت مناطق گرمسیری رفتیم و از سرسبزی و هوای خوب اونجا نهایت استفاده رو بردیم.


مهمونا یه سر به شیراز رفتند ولی من ترجیح دادم تو خونه استراحت کنم.شیراز اینقد شلوغ بود که از رفتنشون پشیمون شده بودن


هفته ی اول کاری رو مرخصی گرفتم، چند روز پشت سر هم  مهمون داشتم، از لحاظ جسمی خسته میشدم اما از لحاظ روحی شارژ بودم.


آخرای تعطیلات دوباره به سمت جنوب رفتیم، قصد داشتیم تا سیزده بدر اونجا باشیم

هوا به شدت گرم بود، دو روز قبل از سیزده بدر به شهر سرد خودمون برگشتیم.

برای سیزده بدر تصمیم گرفتیم یه جای نزدیک بریم که موقع برگشت به ترافیک نخوریم

 

به اندازه 15 نفر برنج درست کردم و سه تا مرغ رو کبابی خورد کردم و مواد زدم،

وسایل رو جمع کردیم، از سوپری زغال و نوشیدنی گرفتیم و به پارک جنگلی رفتیم،

 درختان بلوط تازه جونه زدن و زمین مثل مخمل سبز شده بود

خانواده ها گروه گروه زیر درختان بلوط بساط پهن کرده بودند.


یه جا که چند درخت بزرگ نزدیک به هم بود بساطمون رو پهن کردیم.  چای و تنقلات خوردیم ، آتیش روشن کردیم و کباب رو آماده کردیم.

عصردوتا کیسه زباله برداشتیم و علاوه بر زباله های خودمون که شامل پوست کیک و شکلات و قوطی دوغ و نوشابه بود، زباله های  اطرافمون رو هم جمع کردیم.

چند سالی میشه که از ظروف یه بار مصرف و سفره و لیوان یه بار مصرف استفاده نمیکنم.

با غروب آفتاب هوا به شدت سرد شد، چای آتیشی خوردیم و وسایل رو جمع کردیم.

وقتی رسیدم خونه یه دوش گرفتم و ساعت ده رفتم که بخوابم،باید برای یه روز کاری سنگین آماده میشدم.


از اتفاقات تلخ فاکتور گرفتم

دلتون شاد



 

آخر سال

سلام سلام

حال و احوالتون خوبه؟

روزهای شلوغ و پرکاری رو میگذرونم

رئیس اداره مون عوض شده و هر روز مدیران دارن عوض میشن

دیروز قرار بود یکی از مراکز پایش بشه که شب قبلش ریسش عوض شد و پایش موکول شد به سه شنبه.

میخواستم چند روز آخر رو مرخصی بگیرم با این اوضاع فکر نکنم با مرخصیم موافقت کنن.

خونه تکونی رو سلانه سلانه پیش میبرم. آخر هفته رو حسابی درگیر خونه تکونی هستم.

عصرها یه ساعتی به بازار سر میزنم، خرید خاصی ندارم با چیزهای کوچیک، شادی خرید رو به خودم هدیه میدم.

سال 1400 با همه چالشهاش داره تموم میشه، امیدوارم سال جدید چالشهامون قابل حل شدن باشه.

روزهای خوبی براتون آرزومندم.


اسفند دوست داشتنی

از فروردین انتظار اسفند رو میکشم، اینقد که این ماه رو دست دارم قابل وصف نیست، انگار خونی دوباره تو رگام جاری میشه و احساس خوشی دارم.

قبل از اومدن کرونا هر روز به بازار میرفتم و از جنب و جوش مردم لذت میبردم. الان که امکان بازار رفتن ندارم پیک نیک بیشتر میرم.


 پنچ شنبه صبح راه افتادیم، مسیرمون یه ساعت و نیم طول میکشید،

ابتدای مسیر کنار جاده پر از برف بود، یه جا نگه داشتیم ، کفی های ماشین رو درآوردیم و سرسره بازی کردیم.

یکم جلوتر جاده به بالای کوه میرسید و چشم انداز زیبایی داره، اونجا هم نگه داشتیم و چای و تنقلات خوردیم.

تونلها رو با بوق و جیغ و داد رد کردیم و به گندم زارهای سر سبز رسیدیم،

زیر درخت بلوط کنار جاده که تازه برگهاش جونه زده بود نگه داشتیم و چندتا عکس گرفتیم.

به باغ مرکبات یکی از دوستان رسیدیم، زیرانداز رو روی یکی از سکوهای سیمانی باغ پهن کردیم و بساط کباب رو به راه انداختیم.

بچه ها کباب با نون دوست ندارن، تو قابلمه کوچکی که با خودم آورده بودم کته درست کردم. بوی برنج محلی و کره محشر شده بود.

عصر یه کم هوا سرد شد.آتیش رو روشن کردیم، از روستایی مقداری شیر گرفتیم و شیر برنج درست کردیم.

ساعت هشت به سمت خونه راه افتادیم،



روزهای سخت من قسمت آخر

اتاقهای پانسیون کوچیک و تک نفره بودن اما دونفر رو توش جا میدادن.مدیریت بیمارستان آمار اتاقها رو گرفت و یه نفر دیگه به اتاق ما اضافه کرد، شدیم سه نفر در یه اتاق سه در چهار،خوبیش این بود که دوستم بیشتر وقتها پانسیون نبود.

هم اتاقی جدیدمون دختر مهربون و پرجنب و جوشی بود، چند بار با من اومد اصفهان، وقتی میخواستم برم شیراز خونه داییم هم با من اومد.

دوستی عمیقی بین ما شکل گرفته بود.(متاسفانه امسال از بین ما رفت و غم عمیقی رو دلم جا گذاشت).

از اینکه دوستان قابل اعتمادی داشتم و میتونستم وقتم رو با اونها بگذرونم خوشحال بودم و دوری از خانواده کمتر آزارم میداد.

تابستون که شد چند روزی کیوان رو آوردم پیش خودم، حوصله ش تو پانسیون سر میرفت ترجیح داد برگرده خونه خودمون.

سه سال به همین منوال گذشت، با انتقالی من موفقت نمیکردن، نهایتا تصمیم گرفتم از کار انصراف بدم، مادرم سفت و سخت جلوم رو گرفت، همسر هم راضی نبودانصراف بدم

بالاخره همسر انتقالی گرفت و برگشت.بعد از مدتها حس خوب کنار خانواده بودن رو تجربه میکردیم.

تحصیلاتم رو در شهر خودم ادامه دادم و ارشدرو در رشته نرم افزار گرفتم و ردیف شغلیم رو عوض کردم.

تصمیم گرفتیم بچه دوم رو هم داشته باشیم، شرایط روحی و جسمی و اقتصادی همه مهیا بود.

دلوان با فاصله زیاد از کیوان به جمع ما پیوست. مرخصی زایمان نه ماه بود، سه ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم و بعد از یه سالکی دلوان به کار برگشتم.

دلم برای محل کارم تنگ شده بود، برای اولین بار به مدت شش ساعت از دلوان دور بودم.

روز اول احساس آزادی میکردم، از داشتن این حس خودم رو نکوهش میکردم.

دلوان چهار سال ش بود که ناآگاهانه باردار شدم، روزهای اول حالم خیلی بد بود،خانواده خودم و همسر همگی خوشحال بودن و کمکم کردن شرایط سخت بارداری رو بگذرونم.

همزمان با تولد کسرا همسر بازنشسته شد.تصمیم گرفتیم خونه رو ببریم شیراز تا کیوان از کلاسهای کنکور اونجا استفاده کنه.نه ماه مرخصی زایمان داشتم سه ماه هم استحقاقی، یه سال هم مرخصی بدون حقوق گرفتم و به مدت دوسال رفتیم شیراز.

دنبال انتقالی به شیراز هم بودم،  تقریبا شرایط مهیا بود، اما اینقد رفت و آمدمون زیاد شده بود و مدام مهمون داشتیم که از انتقالی منصرف شدم.



پ.ن: سعی کردم خلاصه ش کنم، ممنون که اینجا رو با همه کم و کاستیهاش میخونید

بیمار باشی و بیمار داری کنی

اول از کسرا شروع شد، دلوان هم چند ساعت بعد علایم رو بروز داد.

یه روز بعد علایم من با شدت زیاد شروع شد, تب و لرز، گلو درد شدید و کوفتگی

شبها به سختی میگذشت.

همسر و کیوان هم درگیر شدند با شدت کمتر.

بعد از دو هفته هنوز ضعف دارم.

ممنون از دوستانی که جویای احوالم بودند