گزارش کوتاه

سلام سلام

هفته پیش از یه سفر جاده ای طولانی برگشتیم

هنوز خستگی راه تو تنمه، نیازمند استراحت مطلق هستم

ساعت کاریمون تغییر کرده و صبحها باید زودتر از خواب بیدار شم

امیدم به پنچ شنبه و جمعه ست که بتونم یه استراحت کافی داشته باشم

البته به شرطی که مامان مهمون نداشته باشه، همسر برنامه ی روستا نداشته باشه،

بچه ها به غذای فریز شده قانع باشند و سگهای ولگرد اطرافمون پارس نکنن



کلمات بار دارن

ماه من، اردیبهشت زیبا داره تموم میشه،

امسال نتونستم از این ماه دوست داشتنی استفاده مناسب رو ببرم.فوت دونفر از بستگان نزدیک طی دوماه اخیر روح و روانمو بهم ریخت.

مخصوصا خانم جوانی که مادر چهار دختر بود

مرگ ناگهانی این مادر نازنین همه رو شوکه کرد، دوهفته قبل از مرگش متوجه بیماریش شد.


فعلا که درگیر درس و مشق بچه ها هستم، منتظرم امتحانات دلوان تموم بشه بزنم به جاده.

همکارم میگه:  خوشبحالت میتونی سفر بری

از این لفظ خوششش بحالت حس بدی میگیرم

در جوابش میگم امیدوارم برای شما هم جور بشه و سفر برید

هزار بهانه داره برای سفر نرفتن

بهش میگم:  اینطور که معلومه تمایلی به سفر نداری، میگه:  از سفرهای طولانی خسته میشم.

من موندم تو که دوست نداری سفر بری خوش به حالت گفتن دیگه چه صیغه ایه؟





ارتباط امن


مادرم ارتباط خوبی با فامیل پدری داشت، در خونه ما به روی همه ی فامیل باز بود، وقت و بی وقت مهمون داشتیم

طبیعتا مشکلاتی هم بخاطر ارتباط زیادی که داشتیم پیش میومد و آسیبهای می دیدیم

روحیات من با این همه ارتباط هم خونی نداشت، بعد از ازدواجم درگیر ارتباط زیادی با خانواده پر جمعیت همسر بودم.

مجبور شدم از حجم ارتباطات کم کنم،

از این شرایط راضی بود تا پارسال که احساس کردم دوست دارم بیشتر در جمع خانواده باشم.

از یه طرف نگران تکرار  آسیبهایی بودم که قبلا دیده بودم، از یه طرف دوست داشتم بیشتر در جمع خانواده حضور داشته باشم

بعد از کلی بالا و پایین کردن، حد و حدودی برای خودم مشخص کردم و ارتباطمو با خانواده از سر گرفتم.

تعطیلات هفته قبل به چندتا  از فامیلها سر زدیم و تا نصف شب دور هم گفتیم و خندیدیم،

الان از این روند خیلی راضی هستم، از بودن کنار فامیل لذت میبرم و برای دیدارهای بعدی پیش قدم میشوم.




حساسیت

چند وقتی میشه صبحها ساعت 5 الا 6 با آبریزش شدید و عطسه از خواب بیدار میشم و کل روز درگیر آبریزش و عطسه هستم.

دیروز به سختی یه نوبت از دکتر متخصص گرفتم.بعد از تست آلرژیک و تست ریه فرمودند که مقدار کمی آسم همراه با مقدار زیادی آلرژی دارم.

الرژی به پرندگان و مایت بیشترین درصد رو داشت.

معمولا از دوبالش استفاده میکنم، بالش پر و رویی از بالش پشم و شیشه، باید هر دو رو عوض کنم و از بالش طبی استفاده کنم.

دارو و اسپری هم داد که استفاده کنم و بعد یه ماه دوباره ویزیت بشم.


***

همسر هر شب اصرار داره که برای  سحری خوردن بیدار نشم و آخر شب غذا بخورم و بخوابم، خودش اینکارو میکنه و تا آخر روز انرژی داره.

اما من اگه سحری نخورم تا ظهر بیشتر انرژی ندارم.

دیروز برای مجاب کردن همسر سحری بیدار نشدم، از بعد از ظهر که رفتم خونه عملا رو به موت بودم، به همسر میگم اینم از وضعیت من بدون سحری.

همسر نتیجه میگیره که کلا روزه نباید بگیرم



دردی به درد دیگران اضافه نکنیم

دوسال پیش پسر عموی همسر براثر تصادف به کما رفت.پسر جونی که تو فامیل زبان زد بود، خوش اخلاق و اهل رفت و آمد با همه ی فامیل.


مادر و مادربزگش رفته بودن کربلا، موقع برگشت مادر به پسرش زنگ میزنه که آخرای مسیر بره دنبالشون

جاده باریک و پر پیچ بود، بعلت سرعت زیاد از جاده منحرف میشه و ماشینش چپ میکنه

به نزدیکترین بیمارستان می برنش، اونجا میگن حالش خیلی وخیمه نمیتونن کاری براش انجام بدن

از اونجا به شیراز و یه بیمارستان خصوصی منتقلش میکنن، تا یه هفته هر روز یه عمل روش انجام میدن.

بعد از بیست روز مرخصش میکنن و تو این مدت پدر و مادرش تو خونه  تر و خشکش میکنن.


هفته پیش یه شب که زودتر رفته بودم بخوابم همسر اومد لباساشو برداشت

تعجب کردم که این موقع شب کجا میخواد بره، در همین حین صدای کیوان رو شنیدم که به باباش میگفت کی بهت اطلاع داد؟

از جا پریدم، همسر تو حال گریه میکرد و لباس میپوشید، ذهن من در کسری از ثانیه هزار اتفاق رو پیش بینی کرد.

کیوان که متوجه حال من شده بود گفت که چه اتفاقی افتاده

از شدت ناراحتی نمیتونستم رو پام بایستم

همسر و کیوان رفتن بیمارستان.

حال مادرش خیلی بد بود، اینقد خودشو میزد و به خودش نفرین میکرد که از حال میرفت.

  عذاب وجدان داشت که چرا به پسرش گفته بره دنبالش یه عده هم کوتاهی نمیکردن و کنایه میزدن که زیارت کربلا به ما نمیاد و نباید میرفتین


هر روز عصر تا آخر شب اونجا بودیم، سعی میکردم با مادرش صحبت کنم و از این حس عذاب وجدانش کم کنم.

امیدوارم بتونم یه کم با مادرش همدلی کنم و از غم سنگینی که داره کم کنم.