سلام به قلبهای مهربان
وقتی آمار رو چک کردم و دیدم اینجا هنوز بازدید کننده داره تصمیم گرفتم به نوشتن ادامه بدهم
ممنون که هستین
من و همسر از آبان سال قبل خونه ی کوچیکی در دل طبیعت بکر خریدیم،
خونه نیمه کاره چندسالی رها شده بود، ما ترجیح دادیم بجای اینکه از اول شروع به ساخت کنیم همین رو بخریم و تکمیلش کنیم.
روستای پدری و زادگاه من، با آبشاری زیبا در یک کیلومتری خونه
درختان بلوط تنومند و گلهای بابونه
خونه رو برای اسفند و تعطیلات عید آماده می کردیم.
من آخرای هفته با بچه ها میرفتیم روستا، روستایی که اینترنت نداشت و ما بغیر از موبایل هیچ وسیله ارتباطی نداشتیم و بی خبر از همه جا.
بهمن ماه کلا کار تعطیل شد، دل و دماغی برای ادامه کار نداشتیم،
اوایل اسفندهمسر رو راضی کردم که کار رو تموم کنه
همسر عازم روستا شد و بقیه کارهای باقی مونده رو انجام داد.
خونه رو در حدی که بشه استفاده کرد آماده کرد و اواخر اسفند وسایل خونه رو بردیم.
روز عید تا 14 فروردین اونجا بودیم، بارونهای زیبا، رنگین کمان و ابرهای وسط کوههای اطراف کمی حالمون رو بهتر کرد.
طبیعت اونجا بقدری زیبا و قشنگ شده بود که نمیشد دل بکنی .حتی نداشتن گاز و اینترنت هم مانع از حضورمون نمیشد.
خواهر و برادرایی که خیلی وابسته اینترنت و فضای مجازی نبودن میومدن و چند روز کنارمون میموندن
سیزده بدر کل خانواده اونجا بودن و یه خونه دیگه همونجا اجاره کردیم.
پدرم و مادرم از زندگی در شهر خسته شدن و یه خونه ویلایی اطراف شهر خریدند،
اوایل تیرماه خونه رو تحویل گرفتند و بعد از نقاشی و یه سری کارهای دیگه به اونجا اسباب کشی کردند.
خونه ای که باغچه داره و درختهای انگور،گیلاس، هلو و آلو حیاطشو مزین کرده.