اوضاع بهم ریخته بدنم

دو هفته پیش خواهرجان و دختر کوچیکش از استانبول راهی شیراز شدن، من ودوتا خواهرای دیگه رفتیم فرودگاه شیراز استقبالشون

سر راه برگشتن از درویش مارکت،کشک بادمجون و کیک و کلوچه و ترشی آناناس و کلی لواشک گرفتیم برای رفع هوس مهمونامون

صبح روز بعد براشون کله پاچه گرفتیم، نزدیک بود حالشون از این همه قاطی پاطی خوردن بد بشه


بعد از دوسال رفتیم چک اپ دادم، برگه آزمایش یا H بود یا L 

هموگلوبین8، فریتین3 و..

تیرویید و چربی و ...بالا


به سختی یه نوبت فوق تخصص آنکولوژی پیدا کردم، بعد از مراجعه دوتا آمپول فرینجکت به همراه داروهای دیگه برام تجویز شد

یکی از آمپولارو تو  مطب دکتر تزریق کردن، خانم تزریقات سرم رو تو نیم ساعت تزریق کرد و گفت خوب به سلامتی حساسیت نداشتی میتونی بری


همینکه به خونه رسیدم همسر پرسید فکت چرا ورم کرده، انگار دندون درد داری؟

از اون لحظه دو طرف فک و چونه هر لحظه بیشتر ورم میکرد و با درد شدیدی همراه بود

به داداش زنگ زدم برام آمپول هیدروکورتیزون تجویز کرد

کیوان شیفت عصر بود ، دو ساعت تا اتمام شیفتش مونده بود

میخواستم برم درمونگاه نزدیک خونه آمپول رو تزریق کنم آما همسر مانعم شد و گفت تحمل کن تا کیوان بیاد برات تزریق کنه


کیوان گفت این سرم باید خیلی آهسته تزریق میشد، سرم بعدی رو خودم تو خونه برات تزریق میکنم


بعد از دو روز ورم یه طرف صورتم کامل از بین نرفته






پست تصویری

 عکسهایی از محیط روستا در ایام نوروز












بعد از یلدای 1404

سلام به قلبهای مهربان

وقتی آمار رو چک کردم و دیدم اینجا هنوز بازدید کننده داره تصمیم گرفتم به نوشتن ادامه بدهم

ممنون که هستین


من و همسر از آبان سال قبل خونه ی کوچیکی در دل طبیعت بکر خریدیم،

 خونه نیمه کاره چندسالی رها شده بود، ما ترجیح دادیم بجای اینکه از اول شروع به ساخت کنیم همین رو بخریم و تکمیلش کنیم.

روستای پدری و زادگاه من، با آبشاری زیبا در یک کیلومتری خونه

درختان بلوط تنومند و گلهای بابونه 


خونه رو برای اسفند و تعطیلات عید آماده می کردیم.

من آخرای هفته با بچه ها میرفتیم روستا، روستایی که اینترنت نداشت و ما بغیر از موبایل هیچ وسیله ارتباطی نداشتیم و بی خبر از همه جا.

 

بهمن ماه کلا  کار تعطیل شد، دل و دماغی برای ادامه کار نداشتیم،

 اوایل اسفندهمسر رو راضی کردم که کار رو تموم کنه

 همسر  عازم روستا شد و بقیه کارهای باقی مونده رو انجام داد.

خونه رو در حدی که بشه استفاده کرد آماده کرد و اواخر اسفند وسایل خونه رو بردیم.

روز عید تا 14 فروردین اونجا بودیم، بارونهای زیبا، رنگین کمان و ابرهای وسط کوههای اطراف کمی حالمون رو بهتر کرد.

طبیعت اونجا بقدری زیبا و قشنگ شده بود که نمیشد دل بکنی .حتی نداشتن گاز و اینترنت هم مانع از حضورمون نمیشد.

خواهر و برادرایی که خیلی وابسته اینترنت و فضای مجازی نبودن میومدن و چند روز کنارمون میموندن

سیزده بدر کل خانواده اونجا بودن و یه خونه دیگه همونجا اجاره کردیم.


پدرم و مادرم از زندگی در شهر خسته شدن و  یه خونه ویلایی اطراف شهر خریدند،

اوایل تیرماه خونه رو تحویل گرفتند و بعد از نقاشی و یه سری کارهای دیگه به اونجا اسباب کشی کردند.

خونه ای که باغچه داره و درختهای  انگور،گیلاس، هلو و آلو حیاطشو مزین کرده.









شب یلدای ما

شب یلدا رو تو بیمارستان گذروندم

قضیه از این قرار بود که تاریخ زایمان زن داداش روز سی آذر افتاد

یک روز قبل من و خواهر و اون یکی زن داداش به شهر مادری رفتیم، شب رسیدیم و وسایل زن دادشم و آماده کردیم


من و داداش یکشنبه سی آذر ساعت 8 صبح بیمارستان بودیم، بقیه هم تو لابی بیمارستان با گل و شیرینی منتظر تولد نی نی بودند.

دختر ماهمون ساعت 11 به دنیا اومد و و نیم ساعت بعدش به ما تحویلش دادن

من و خواهرم شب یلدا رو تو بیمارستان کنار زن داداش و دخترش گذرونیدیم، بقیه هم خونه دایی دور هم خوش بودن


من دو روز دیگه هم موندم و برگشتم خونه، خواهر و اون یکی زن داداش تا آخر هفته موندن

وقتی اونا برگشتن من بچه ها رو به خواهرم سپردم و به خونه داداش رفتم و تا آخر هفته موندم.

نی نیمون 11 روزه بود و پدر و مادرش میتونستن به تنهایی کارهاشو انجام بدن


پاییزی که پاییز نبود

هر سال پاییز همینکه نم نم بارون شروع میشد بساطمون رو جمع میکردیم و می رفتیم جنگلهای بلوط.

امسال متاسفانه خبری از بارون و زیبای های پاییز نبود تا پنچ شنبه گذشته.

صبح زود بیدار شدم و دلوان رو بیدار کردم که برای آزمون ماهانه ببرمش مدرسشون

به همراه همسر دلوان رو رسوندیم و رفتیم کله پاچه گرفتیم،بارون نم نم میبارید

رفتیم نون سنگگ بگیرم بخاطر شلوغی نونوایی قید نون سنگگ رو زدیم و به نون تافتون بسنده کردیم.

بعد از صبحانه و چایی، کسری رو از خواب بیدار کردم و با هم رفتیم دنبال دلوان

نزدیک ظهر بود، تصمیم گرفتیم یه دور سمت جاده جنگلی بزنیم، اونجا آش ماست و لبو پخته و نون محلی با عسل و کره خوردیم و برگشتیم خونه.

لباسها رو گذاشتم تو ماشین و روشنش کردم.

کسری و همسر رو بردم پارک آبی و برگشتم خونه ، لباسها رو پهن کردم و یه ساعتی خوابیدم

هوا تاریک بود و بارون به شدت میبارید، رفتم دنبال همسر و کسری و با هم رفتیم خونه خواهرشوهر.

شام رو اونجا خوردیم و رفتیم عیادت یکی از فامیلهای همسر.

برنامه جمعه از لحظه بیدار شدن بچه ها دور دور بود.

چقد دلمون برای بارون، بوی خاک و درختان زیبای رنگارنگ تنگ شده بود.